تبليغاتX
من زمین تو آسمون
ديروز با يكي از رييسا بحثم شده نمي دونم چرا من اصلا سياست هاي زنانه اي كه همه مي گن ندارم نه تو محيط كار و نه واسه مموش بيچاره

خلاصه اينكه ديشب مموش كه رفت بيرون بنده واسه خودما خودشا بني بشر نشستم سير گريه كردم  واسه خودم شمع روشن كردم تازه خونه بغليم كه روضه بود جاتون خالي  خودم با خودم كلي تنهايي عشق كرديم 

بعدم  پاشديم عدس پلو درست كنونا  الويه امشب درست كنون و تازشم امروز من بدبخت امتحان زبان دارم  اما به جون خودم ايندفه راست مي گم حتي يه كلمه هم نخوندم اگه نمره بيارم فقط از ليسنينگ مگرنه وكب كه هيچي در حد ۰

خلاصه دعا كنيد اين شاگرد تنبل امتحان امروزشا بده من غلط بكنم ديگه موقع امتحان برم گلاس زبان

آخه يكي نيست بگه دختر آبت كم بود نونت كم بود اين وسط تو اين قاراشميش كلاس زبان رفتنت چي بود

البته يه چيزي بگما بنده به لطف خدا اين اشتباه را در ترم بعد كه ۱۲ دي ماه شروع مي شه هم تكرار مي كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 10:44 AM  توسط خورشید خانوم  | 

اول اینکه کامکوات ها را  تا ۴ مرتبه می جوشونیم و آب آن را خالی کنیم تا تلخی پوست گرفته بشه بعد از آن به ازای هر یک لیوان من ۱ لیوان شکر ریختم اونم ذایقه ای می تونی زیادترش کنی و یا کمتر با مقداری آب می گذاریم بجوشه تا جایی که قوام بیاد میریزیش توی شیشه خوشگل مشکل و می گذاری کمی خنک بشه بعد درش را می بندیم

فردا صبحش با مربا نوش جان

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 1:13 PM  توسط خورشید خانوم  | 

كلي گرفتارم مامان اينا قراره واسه شب يلدا بيان خونمون مثلا اما زودتر از اون ميان چون اون موقع ميفته توي محرم

نمي دونم بايد آدم شوهرام را دعوت كنم يا نه ؟ چيكار كنم ؟ نمي دونم بايد واسه مموش چيزي بيارن يا نه از هر كس مي پرسم ميگه نه

نظر شماها چيه آيا اصلا نظري داريد آيا ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 12:55 PM  توسط خورشید خانوم  | 

کلی دلم واسه اینجا و دوستام  تنگیده بود چند رز بدی نبود تعطیلات خوب بود یعنی می تونم بگم بهش نیاز داشتم اما دریغ از یه کلمه درس خوندن فردا و شنبه و سه شنبه و بقیه روزاش همش امتحان میان ترم دارم چقدرم که من درس خوندم خیر سرم این چند روز تازه امروزم تا۷ کلاس زبان دارم  و ۱۵۰ صفحه منابع انسانی تا فردا ظهر که باید بخونمشون یعنی می رسم به نظر خودم اگه فقط از روش بخوام بخونمم تموم نمیشه

نیدونم اومدم یکم ناله کنم حالم خوب شه تازشم دیشب تا ساعت ۹ شب اداره بودیم رسیدم خونه ساعت ۱۰ بود می خواستم خودما بکشم پاهام درد می کرد حسابی

کلی اون چند روز تعطیلی تغییر دکوراسیون دادم توی آشپزخونه و کلی عشق کردم

بر می گردم واسه نوشتن بقیه چیزا بعدا

فعلا کار دارم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 9:8 AM  توسط خورشید خانوم  | 

دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛‌ کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.
 
 
 
این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.
 
کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛ وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد. در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند.
کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین ، قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند . وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ، به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند. 

وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد . در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند.
 
کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.

طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد.

کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد. دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است ، مهم نیست چقدر دوام می آورد.

باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.

زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم


+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 2:26 PM  توسط خورشید خانوم  | 

مي دونم دختر خيلي بديم ميام
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 4:38 PM  توسط خورشید خانوم  | 

امتحان دوي تربيت بدنيم را دادم اما جونم در اومدا در حد مرگ ديگه نفسم بالا نمي اومد خلاصه ديگه اينكه اينم به خير گذشت و اين كلاس زوركي هم تموم شد

دلم گرفته ني دونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 4:23 PM  توسط خورشید خانوم  | 

چند روزه خيلي شلوغي داشتم مميزي داشتيم يعني به نوعي قرار بود داشته باشيم كه دقيقه نود كنسل شد چهارشنبه بعد از كلاس زبان عين بد بختا خودم تهنايي رفتم خونه تا رسيدم خونه ساعت حدود ۸ بود تند تندي با لباس يا بي لباس يه چيزي واسه شام درست كردم

 خيلي خوشمزه شد به نظر خودم

سينه مرغا پختيدم با پياز و نمك بعدشم ريش ريشش كردم با قارچ و فلفل دلمه و پياز داغ تفتش دادم  آويشن .زردچوبه و فلفل و ...... همين ديگه خيلي خوب شده بود ساندويچش كردم با سبزي خوردنا و گوجه حاتون خالي 36_1_51.gif

نيست خيلي لاغرم  تند تند چيزايي خوشمزه ميپزونم مي خوريم دو تايي  girl_blum2.gifراستي  يادم رفت بگم آخر كار از اونجايي كه موش خان علاقه وافري به رب گوجه فرنگي داره يكمي هم بهش رب زدم  اما خودم بدون ربشا بيشتر دوست دارم

خلاصه اين از چهارشنبه صبح پنجشنبم كه بعلت دستور رييس روسا تا ساعت ۲ سر كار بوديم بعدم نهارمون كه باقالي پلو با مرغ بود را گرفتيم و رفتيم جاتون خالي ناژوان روي فرش ماشين و با لرزشي بس زياد خورديم كلي لرزيديم و خنديدم دستامون داشت يخ مي زد اما هيچكدوم حاضر نبوديم قاشق چنگالا رها كنيم

بعدم كه ديگه معلومه خونه و لالا...............Night

از خواب كه بيدار شديم برق نبود اينقدر بد بود دلم يهو گرفت ديگه بعد از اومدنش پريدم توي حماما آماده شدم واسه رفتن بيرون طبق عادت هميشگي شبهاي جمعه من شلوغيه خيابونا را دوست دارم
از بيرون بودن الكي مردم خوشم مياد

نمي دونم چرا اونشب ذهنم اصلا كار نمي كرد كه چي بخوره من دلم خوراك زبون مي خواست ممشو طبق معمول چلو كباب منم كه عاشق چيزاي پنير دارم كوتاه نيومدم بهش گفتم كنتاكي گفت نه گفتم جگركي كفت نه

گفتم پن پن

گفت مگه تو نگفتي من رژيمم

ديگه اون مي گفت بريم كباب آذربايجاني

من گفتم نه

و............

نه نه

خلاصه قرار بر اين شد كه بريم همبر بخريم ولي خيلي  خوشمزه بود  مثل همبراي خونگي بود

اونشبم گذشتا بنده در آغوش مموش خان بهش گفتم فردا مي خوام زرشك پلو با مرغ درست كنم ؟خیال باطل

گفت نه ديگه مگه قرار نشد جمعه ها بريم خونه مامانم اينا واين منم زني در آستانه فرياد اينم فريادش 

بگذريم نهار رفتيم اونجا باباييش بريون درست كرده بود خيلي خوشمزه بود كلي چسبيد

قبلنا خيلي خودما حرص مي دادم كه نرم اونجا نهار اما حالا ديگه نه كي بدش مياد تا كله ظهر بخوابه بعدم واسه نهار بره مهموني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ديگه بي خيالش شدم

راستي  ملكه محترمه تشريف فرما شدن و ديگه اومدن طبقه بالا ساكن شدن

ديروز از ساعت ۱۱ تا ۳ داشتيم كمكشون مي كرديم

كلي داداشاي مموش باهاش مشكل دارن چشم ندارن ببيننش نمي دونم چرا ؟

يعني مي دونما اما خوب...........

بعدم من نشستم سر درسام و مموشيم رفت بيرون كلي درس خوندم تا مموش اومد

بقيشا بعدن مي گم درستم درد گرفت به خدا

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 3:22 PM  توسط خورشید خانوم  | 

امروز كلاس داشتم نتونستم برم حسابداري صنعتي ۱ وقتي نميرم سر كلاس جلسه بعدش عينه اين منگلا مي شم سر كلاس هيچي حاليم نميشه

تازه ۸-۱۰ هم زبان تخصصي داشتم اونم نتونستم برم اعصاب ندارم اهههههههههه

بازم دعا كنيد اين ترم بگذره

كمرم از صبح تا حالا گرفته نمي دونم چيكار كنم

باور كنيد اين غر نبود اين در دل بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 10:30 AM  توسط خورشید خانوم  | 

سرم شلوغه حسابی بعدا ْ میام می نویسم این چند روزا البته اگه تا اونوقت یادم بمونه که چه اتفاقایی افتاده

روزهای بدی نبوده خدا را شکر دیشب مموشی واسم گل نرگس خریده بود کلی ذوق کردم من عاشق گل نرگسم عطرش تموم خوه را پر کرده بود گذاشتم شبا توی یخچال تازه صبحم یادم رفت درش بیارم فک کنم سرما بخوره

مموشی اونم باید ببره دکتر

امتحان ریاضی افتضاح بود امروزم تربیت بدنی دارم آخه من بد بخت مگه می شه که توی یک دقیقه بتونم چهل تا دراز نشست برم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

نه بابا نمیشه که نمی شه خودما بکشم ممکنه بتونم ۱۴ تا برم اونم بزور من بکش مموش بکش

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 12:49 PM  توسط خورشید خانوم  | 

شنبه میان ترم ریاضی دارم چیزی که همه عمر ازش متنفر بودم

اعصاب ندارم

کلی کار سرم ریخته نمی تونم اینجا بخونم

بعد از ظهرم کلاس زبان دارم تا ساعت ۷ شب

برسم خونه ساعت۸  تازه از شمال کامکوات هم گرفتیم می خوام امشب مربا و ترشیش را هم درست کنم

تازه شامم نداریم

منم کلی درس دارم

خستم هستم

الانم گشنمه

همین الان با دختر خالم حرف زدم دارن میرن مشهد ساعت ۴ خانومی انشاله بهت خوش بگذره جای منم خالی کن

یکی از همکارا اومد پرسید خانوم ..... حالتون خوبه ؟ گفتم نه

گفت قیافتون اصلا اینا نشون نمی ده به نظر خیلی سرحال میاید

کیف می کنید من بد بخت اینقدر نیشم بازه هیشکی نمیفهمه من بدم یا خوبم

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:29 PM  توسط خورشید خانوم  | 

شنبه میان ترم ریاضی دارم چیزی که همه عمر ازش متنفر بودم

اعصاب ندارم

کلی کار سرم ریخته نمی تونم اینجا بخونم

بعد از ظهرم کلاس زبان دارم تا ساعت ۷ شب

برسم خونه ساعت۸  تازه از شمال کامکوات هم گرفتیم می خوام امشب مربا و ترشیش را هم درست کنم

تازه شامم نداریم

منم کلی درس دارم

خستم هستم

الانم گشنمه

همین الان با دختر خالم حرف زدم دارن میرن مشهد ساعت ۴ خانومی انشاله بهت خوش بگذره جای منم خالی کن

یکی از همکارا اومد پرسید خانوم ..... حالتون خوبه ؟ گفتم نه

گفت قیافتون اصلا اینا نشون نمی ده به نظر خیلی سرحال میاید

کیف می کنید من بد بخت اینقدر نیشم بازه هیشکی نمیفهمه من بدم یا خوبم

هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:29 PM  توسط خورشید خانوم  | 

بچه ها یه سوال کسی یه جزوه خوب از حسابداری صنعتی ۱ پیام نور نداره من ۴-۵ جلسست  نتونستم برم کلاس خیلی بد شده اصلا نخوندم فکر کنم خیلی از کلاس عقب افتادم

دیروز تربیت بدنی داشتم و دوباره کلی منا دووند رفتم خونه مامانا بدش اومدم خونه خیر سرم می خواستم درس بخونم که با کتابا دفترا چراغ روشن خوابم برده بود تا ساعت ۸ شب وقتی بیدار شدم خیلی حس بدی داشتم hysteric.gif

واسم دعا کنید بتونم از پس از این درسا بر بیام اصلا وقت نمی کنم بخونم

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 9:11 AM  توسط خورشید خانوم  | 


 می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند .

درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ،

رنگ آدم بی هوا می پرد ،

حس از دست و پای آدم می رود

 اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ،

کاش بتونیم از این معجزه ............

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 11:55 AM  توسط خورشید خانوم  | 

ديشب اعصاب نداشتم از دست اين مموش از روزي كه مامانش اينا رفتن تهران من دارم هي مي پرسم

 كي ميان ؟

كي ميان ؟

كي ميان ؟

هي ميگه نمي دونم نمي دونم نمي دونم

راستش شبي كه ما از شمال اومديم مادرشوهري شام دست كرده بود و ما رفتيم اونجا كليم حال داد خسته و كوفته يه شام آماده بخوري خيلي خوبه دلم مي خواست جبران كنم واسش

اما ديشب كه اومدن نه چايي آماده بود نه شامي و نه هيچي خيلي خجالت كشيدم انگار دلم واسه مامانيش سوخته بود خودم را گذاشتم جاش ضمنا ً كمي هم پاچه مموشا گرفتم  

خلاصه مامانش كه پا شد چايي بذاره كلي خجالت كشيدم

بعدم كمي نشستيما و اومديم راستي ديشب با هم رفتيما يه تلفن خوگشل خريديم دوسش داشتم قراره امشب بريم واسه خريد جاكفشي

ديشب نمي دونم چرا مموش اعصاب نداشت البته حدس مي زنم ماله چي بود چون مموشي ديشب كه بيرون بوده  گفت نزديك به بود بزنم به يه  مادر و دختر قربونش برم كلي ترسيده بود يه كم بوسش كردما لالا كرديم امروز خوف بود صبحش

ديش چند باري نزديك بود باهم بحث كنيم الكي اما هم من و هم اون كوتاه اومديم

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 8:38 AM  توسط خورشید خانوم  | 

راستي يه خبر خوف دوستم نمي دونم گفته بودم واستون يا نه باردار بود بچش زودتر از موعد بدنيا اومده بود و چند روز بود توي دستگاه بود خيلي نگران بود امروز زنگ زدم خداراشكر آورده بودنش خونه  كلي ذوق كردم مي خوام يه روز برم ببينمش دلم مي خواد بگيرم بخورمش واي اصلا باورم نميشه كه دوستم بچه دار شده  چند شب پيش نيشسته بودم به دوران پيش دانشگاهيمون فكر مي كردم كه چه ديوونه بازيايي كه در نمياورديم  حيف كه زود گذشت اما چه خوب گذشت
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 3:3 PM  توسط خورشید خانوم  | 

یکی از همکلاسیهای کلاس زبان داره میره هند واسه ادامه تحصیل دیروز چشماش پر بود از دلتنگی

آخرشم چند تا عکس یادگاری باهاش گرفتیما رفت

دیروز مموشی قرار بود بره تلفن بیسیم بخره اما از شانس من بیسیم یک گوشی پاناسونیک فقط سفیدش هست اعصابم خورد شد من از سفید بدم میاد  خلاصه ببینیم امروز چی میشه خیلی سخته آخه ما یه تلفن درب و داغون دایم که اونم از ۲۰ دقیقه مکالمه ۱۰ دقیقه حرفاتا طرف می فهمه چون ۱۰ دقیقشا سیمش در اومده و  تو و اون داشتید واسه همدیگه نطق می کردید

خلاصه ساعت ۸ شب رسیدم خونه و از اونجایی که م یخواستم واسه داداشای مموش لازانیا درست کنم پریدم توی شپزخونه و روی دور تند یه لازانیایی خوشمزه سر ساعت ۹:۳۰ بهشون دادم واسه خودمونم جدا درست کردم اما روحم پرید تا مموش اومدا خوردیمش آخه من نسبت به  غذاهایی که پنیر و کالباس و آتاآشغال توش داره حساسم نمی تونم صبر کنم واسه خوردنشون 36_1_51.gif

با مموشی خوردیما خوابیدیم مامانش اینا امروز میان فکر کنم مادرشوهری نیادش به این زودیا حالا خدا داند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 9:2 AM  توسط خورشید خانوم  | 

پنجشنبه و جمعه خوفی بود پنجشنبه رفتیم یه عدد بخاری خوگشل واسه خونه خریدیم

شبشم جاتون خالی رفتیم از یه رستوران بود نمی دونم  خیابون جی بود فکر می کنم اسمش دادا بود تا حالا امتحانش نکرده بودیم رفتیما شرطی که بنده باخته بودما به جا آوردم و مموش خان مهمون اینجانب گشتن اما از اونجایی که من تحمل شلوغی اونجا و نگاه کردن مردمی که ایستاده بودن واسه گرفتن غذا را نداشتم ترجیح دادیم غذا را بگیریما بریم خونه جلوی بخاری خاموش بخوریم خیلی با مزست از وقتی ما بخاری گرفتیم انگار هوا گرمتر شده

غذا را خوردیما و...........

صبح جمعه هم که طبق معمول می خواستیم املت دستپخت مموشیا بخوریم چشمتون روز بد نبینه که مایه حیات اینجانب خانوم گوجه فرنگی تموم شده بود دپرس شده بودم فجیع اما بعله از اونجایی که جوینده یابندست ۲ عدد گوچه تپل مپلی قرمز ته جامیوه ای که توی یه نایلون از دست من قایم شده بودن پیدا شد و بنده ذوق مرگ شدم Happy Danceاین بود که مموشی نتونست در بره  و یه املت خوشمزه خوردیم نهارم که مامانی لطف کرده بودن شبش برام درست کرده بودن  و بنده رفتم  گرفتما فردا  فقط به ته ماهیتابه ای مامان پز یکمی رنگا آب دادم با قارچ و فلفل دلمه و ...... و کلی خوشمزش کردم

احساس کردم مموش کیک خونش کم شده در نتیجه از زیر پتو با هزار زحمت اومدم بیرونا یه کیک با طعم قهوه خوشمزه درست کردم از اونجایی که مادرشوهری در فراق بنده به سر می برن واسه دو تا برادرشوهری هم دادم که همچین یه ذره دلشون واسه مامانشون تنگ شده جبران بشه طبق معمولم عصری که مموشی رفته بود لوله بخاری بخره بنده پریدم توی حماما کلی واسه خودم اونتو بخار بازی کردم

مموشی دیروز دپرس بود احساس می کنم دلش واسه مامانیش تنگ شده بود

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 10:16 AM  توسط خورشید خانوم  | 

راستي يه خبر جديد داغ داغ

مادر شوهري و بر بچشون دارن ميرن تهران خونه خواهر شوهري گفتم بهتون بگم ذوق كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:16 PM  توسط خورشید خانوم  | 

وقتی نیستی.......

وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم

برای روز مبادا........

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،

روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

هر روز بی تاب، روز مباداست.

آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...

آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......

دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....

دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،

دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،

آیینه‌های من همه دیوارند.  

http://www.soofy.mihanblog.com/post/category/3

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 11:48 AM  توسط خورشید خانوم  | 

راستي يادم رفت بگم مي دونم خيلي هنرم نكردم اما خوب امروز صبح نماز صبحما خوندم خيلي باحال بود آخه مي دونيد من هميشه واسه نماز صبح خوابم مي بره اما مموشي نه هميشه مي خونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:59 AM  توسط خورشید خانوم  | 

دیروز بعد از اداره رفتیم خونه و من دفترچه بیمم را برداشتم و رفتیم دکتر پیش دکتری دوران بچگی یه بار که سخت مریض شده بودم رفتم پیشش و خوبه خوب شدم دکتره هیچ تغییر خاصی نکرده بود و این من بودم که دنیا تغییر کرده بودم بزرگ شده بودم از اون دختر بچه بازیگوشی که اون زمون به زور خالم من را روی صندلی مینشوند واسه معاینه یه دختر آروم بی سر و صدا در اومد که  وقتی اون داشت منا چک می کرد من توی یه دنیایی دیگه بودما غرق توی اینکه اون زمان خانم جونم زنده بود و.......... دلم گرفت یه دفه اما به مموشی هیچی نگفتم

موضع دیگه ای که فکرم ا مشغول کرد این بود که اگر کسی مریض باشه پول کافی نداشتهباشه توی این مملکت چکار باید بکنه من دیروز رفتم دکتر همون لحظه اول که ۶۰۰۰ پول ویزیت بعدم که رفتیم داروخانه حدود ۱۵ هزار تومان پول نسخه شد فقط یه اسپری داخلش بود ۱۲۵۰۰ دلم به حال آدما این مملکت سوخت که خداکنه هیچوقت مریض نشن  

بگذریم ........

بعدم رفتیم زیر بارون با مموش البته توی ماشین از دم زاینده رودی که من دیوونه وار دوسش دارما یاد خاطرات خوب و بدی می ندازتم رد شدیم بعدم رفتیم سمت خونه و مرغی که بنده از ساعت ۵:۳۰ گذاشته بودم بپزه را تبدیل به مرغ سوخاری کردما با سیب زمینی که قبل از رفتنم به دکتر خلال کرده بودم و وقتی برگشتم سرخش کردیم جاتون حسابی خالی خوردیما بعدم یه دوش حسابی و لالا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 8:29 AM  توسط خورشید خانوم  | 

خلاصه همون حدودا راه افتادیم اومدیم سمت اصفهان و حدو د ساعت ۹ شب رسیدیم خونه که چشمتون روز بد نبینه یک یا ماهیهای مموشی مرده بود و دیگه اینکه مموش خان لطف کرده بودن موقع رفتن  شوفاژ را خاموش کرده بودن وقتی برگشتیم خونه مثل یخچال بود کمی جر و بحثمون شدا صبحم جفتمون یادمون رفت بهش گفتم حالا که اینکارا کردی مجبوری تا صبح منا ها  کنی تا گرم شم

کلهم اجمعین سفر خوبی بود و لازم منا مموش جفتمون خسته شده بودیم هی پاچه همدیگرا می گرفتیم  کلی لباساش لای دندونای منه 

روز بعد در عین ناباوری بعد از اداره تونستم تموم اون ریختا پاشا تا شب جمع جور کنم و همه چیز بشه مثل قبل از رفتن

البته یه چزی بگم فلاکس چایی کلمن آب و سبد پیک نیک همچنان در آشپزخانه خودنمایی می کنند چون بنده نمیدونم کجا جاشون بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ Rolling Pin

دلم میخواست یه فرصتی پیدا کنم همه کابینت ها را بریزم بیرون هال بیاد تمیزشون کنم هنوز که هنوزه بعد ۶ ماه خیلی چیزاما نمی دونم کجاست

تو را خدا بهم نخندیدا

خوب وقت ندارم کاشکی روز به جای ۲۴ ساعت ۳۰ ساعت بود

اونموقع قول می دم که وقت کم نمیاوردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 2:14 PM  توسط خورشید خانوم  | 

از زماني كه رسيديم خونه خواهر شوهري اين ملكه هي گفت هالم بده كلافم مي خوام برم حمام مي خوام بخوابم بريم  بيرون  و................. كلي چيز ديگه 

 اونشبش رفتيم يه فروشگاه به اسم هايپر استار كه ميگفتن تازه باز شده بد نبود اما بيشتر به درد ساكنين تهران مي خورد نه من و مموش كه كيف پولمونا خونه جاگذاشته بوديم و فقط خودمون بوديم خودمون

واي اينقدر بد بود كه نمي دونيد  مموش كيفش و پولاش و همه دارو ندارش پيش من بود من عين اين بچه خنگا گذاشتمش توي كيف كوليم توي خونه و  كيف ديگه دستم گرفتم واسه بيرون نمي دونيدا دلم يه شمع خواست  و كلي خوراكي اما نشد بخريم دوستم نداشتم مموشي از كسي پول بگيره 

خلاصه گذشت تا فردا صبح  كه ملكه خانومي اصلا از اتاق بيرون نيومد تا ساعت ۱۱ و هي گفت حالم بده اينقدر كه من ترسيده بودم براش صبحانه بردمconnie_feedbaby.gif داخل اتاق صبحانه دخمرشا بهش دادم و كلي دورش راه رفتم

 اما هر چي دقت مي كردم مي ديدم مموش و خواهر شوهري اصلا بهش محل  نمي زارن حالا نگو اونا اين بدجنسا ميشناحتن خلاصه گذشتا ما با مموش رفتيم بيرون ظهر كه برگشتيم ديديم به به زن و شوهر نشستن سر سفره نهار  حالش از منم بهتر بود تازه در اومد گفت  من گشنم بود صبر نكردم بيايد نهار خورديم اما من احمق اگه بودم صبر مي كردم هم بيان بعد نهار بخوريم بعدم مموش گفت خدا فقط  اين موجودا مي شناسه و بس

فك كنم صبحش كه واسش صبحانه بردم كلي توي دلش بهم خنديد نه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:23 PM  توسط خورشید خانوم  | 

جريانات دامن كه گفتم خدمتتون از اين قرار بود كه اين دامني كه من دوست داشتم از قرار قبل از من ملكه مي خواسته برداره  ولي خوب چيكار كنيم ديگه نيست ما خيلي لاغريم اندازه اون نبوده Yattaواسش تنگ بيده اما خدائيش من اينا نمي دونستم مگرنه اصلا نمي خريدمش وقت ي خريديم و اومديم بيرون مموش بهم گفت كلي دپرس شدم  دم اتاق پرو ملكه بهم گفت الهي اندازت نباشهgirl_cray2.gif من نفهميدم منظورش چي بوده؟ اما بعدش خوب فهميدم

بعد از ظهرشم لب ساحل و عكسا و...... كلي عكساي عشقولي و بعدم دوباره گشت زدن توي بازار و ديدن كلي ماهي زنده كه اعصابم بهم مي ريخت وقتي مي ديدم دارن جون مي دن Gnome

صبح جمعه ساعت ۸ راه افتاديم به سمت تهران از اونجايي كه خواهر شوهري بنده ساكن اونجاست و امكان اين نيست كه مموش ما به دست بوسي نره  ساعت ۱۱ رسيديم تهران كه جرياناتي داشت كه مي گم بعدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:51 AM  توسط خورشید خانوم  | 

صبحش قبل از رفتن بنده که دیگه می تونستم نقش چرکولک را بازی کنم آخه  طول سفر آدم هپلی میشه قیافش پریدمتوی حمام و پریدم بیرون

بعد از نهار شوهر ملکه اومد و هم خواب بودیما و اونم به جمع ما پیوست و خوابیدیم تا ۶ کلی حال داد خسته و کوفته و خواب خوب رفتیم بعدشم که دیگه می دونید خریدا این چیزا  بنده با عرض پوزش باید بگم که زیاد چیزی نخریدم یه کاپشن یه دامن کوتاه خیلی خوشگل که بعدها فهمید جریاناتی داشته اگه وقت شد واستون می گم و دو عدد سارافون مانند بافتنی خریدم قیافه جاری محترمه هنگام خرید کردن بنده یه آبی خوشگل و صورتی خیلی خوشگلتر قراره یکیش را بدم به خواهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 8:59 AM  توسط خورشید خانوم  | 

اول از همه بگم که  سفر خوبی بود خوش گذشت

روز سه شنبه صبح از اونجایی که ما قرار بود  ساعت ۵ صبح راه بیفتیم .و از اونجایی که مموش من خوابالویه و اون موقع  احتمال تصادفات بالای صد درصدی  بود منم گفتم خوب هفت صبح راه بیفتیم راه افتادن هفت صبح شد شش و در کل ما هفت رسیدیم سر قرار یکی نیست بگه آخه بچه های خوب از همون اول به حرف خاله گوش بدین  خلاصه راه افتادیم منا جاری محترمه هی از این ماشین به اون ماشین واسه هم  عشوه می اومدیم و واسه همدیگه ابراز علاقه می کردیم  

خلاصه  نشون به اون نشون که ما به علت یکسری مسائل و بسته بودن جاده آمل -بابل و ان چیزا  بهجای ۶ عصر ساعت ۹ شب رسیدیم محمود آباد و جاتون خالی رفتیم واسه شام رستوران این سفر خوبی که داشت این بود که از پخت و پز و این چیزا خبری نبود من تنبل - جاری تنبل مرتب واسه صبحانه و نهار شام می رفتیم رستوران داخل خود مجموعه  اونجا 36_1_51.gif

بعد از خواب در اتاقی نه چندان گرم جاری بد جنس اون اطاقی را بر داشت که  بخاری داشت  منم نیست دلرحمم واسه اینکه بچه داره بهش اجازه دادم  این نکته را یادم رفت بگم که بنده از  روبالشی و ملافه و پتوی خودم و مموش را دنبالم برده بودم اما مموش خان گفت من پتو نمی خوام منم پتوی اونا نیاوردم اینقدر باحال بود اونجا من می تونستم وقتی سردم میشه تا حلقم برم زیر پتو اما اون نمی تونست دلش نمی اومد سرشا بکنه زیره پتوی اونجا اونموقع بود که من به قیمت یه بوس م ذاشتم بیاد زیر پتوی من ام فقط  ۱۰ دقیقه چون به محضه اولین غلطی که من می خوردم  میر فت توی کوچه بغلی  

فردا صبح برادرشوهر محترمه رفت واسه کارش چون اونجا ماموریت بود و ما به همراه ملکه (جاری ) محترمه  رفتیم دمه آب و ماسه بازیا و آب بازیا از این جور فصق و فجورات عشق کرده بودما مادرشو هر شبش که رفتیم واسه خداحافظی گفته بودن که بارون میاد برف میاد تگرگ میاد ام جاتون خالی نه بارون اومد نه برف اومد و نه هیچ چیز دیگه ای خیلیم هوا خوب بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 8:27 AM  توسط خورشید خانوم  | 

سلام بچه ها من ديشب رسيدم اصفهان برم بخونمتون همتونا بد ميام تعريف ميكنم چه گذشت دلم واسه وبلاگاي همتون تنگيده
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:34 AM  توسط خورشید خانوم  | 

ديروز ظهر خونه مامان بوديم نهار جاتون خالي كلي غذاي خوشمزه مورد علاقه مموش خان بله ديه همون كباب كوبيده وقتي تنها ميرم خونه مامان دلم ميخواد زود برگردم خونه انگار آروم قرار ندارم

اما ديروز پيش مموشي خوب بود خونه مامان تا ساعت ۴ اونجا بوديم بعدشم مموش خان هرچي خواست بره خونه من مجبورش كردم بريم ناژوان جاتون خالي هواش عالي بود يه كم اونجا بوديم يعني توي جادشا نه اينكه فكر كنيد من پياده شدما نه از اين خبرا نيست  اندرون ماشين با شيشه كمي پايين

خلاصه بعدشم اومديم خونه و چشمتون روز بد نبينه كه بعله برادر شوهر محترم در حال اسباب كشي نصفه و نيمه است و ورجكشان خدمت اينجانب ...

از ساعت ۶ الي ۹ شب  

سر يخچال كامپيوتر اتاق خواب لوازم آرايش موبايل  داشت از يخچال مي رفت بالا صندلاي منم پوشيده بود و دور خونه راه مي رفت فك كنننننننننن از وقتي اومد من در اين حالت به سر مي بردم 

تازه  داشتم تميز كاري هم مي كردم خونمون تميز شد طفلكي حال اومد خيلي وقت بود بهش نرسيده بودمبعدم رفتيم جاتون خالي بيرون و پن پن خورديم اما به قول مموش انگار  ديگه اينم فرقي با اسنك نداره قبلن گوشت توش بود كه حالا ديگه اونم تبديل به كالباس و سوسيس شده بعدم تشريفمنا آورديم خونه و دوبره  رفتم سر مرتب كردن آشپرخونه و جا دادن چيزا آخرشم كه ديگه بعله لالا و لالا  وقتي رفتم بخوابم ممشوش دو دقيقه اي خوابش برده  و فقط صداي خر و پفش گوش عالما كرد كرده بود  Night فقط امروز مونده بعد از كلاس زبان كه ميرم خونه يه تي بكشم برق بيفته اين هم از كذت بودن ما روز جمعه

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 1:9 PM  توسط خورشید خانوم  | 

چند وقت پيش بحث سفر رفتن و اين چيزا بود يهو مادر شوهر محترمع گفتن كه آدم بايد رعايت شوهرشا بكنه خوب مسافرت خرج داره واسه همين من نمي رم تهران سر به دخترم بزنم

بنده اندر دل خويش گفتم

بابا تو سالي دوبار كربلا امسال مكتم كه رفتي ديگه قربونت برم چه  كمكي كي خواي به شوهرت بكني

 به نظرتون من گوشام درازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟Peppy

راستي شايد بريم شمال

مي دونم بد موقعي هست اما خوب من عاشق بارونه شمالم  از گرماش بدم مياد من از بهار و پاييز شمال  خوشم مياد از تابستونش متنفرم

حالا معلوم نيست رفتني شدم خبرتون مي كنم

مي دونم دلتون واسم يه ذره ميشه ؟ نه ؟

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 11:10 AM  توسط خورشید خانوم  |